وقتگذراینجا یک امکان است |
||
- دو روزه اومدی خبری ازت نیست
- استراحت مطلق بودم دیگه
- یعنی این استراحت مطلقت شامل حال ما میشد؟
- ممم مطلق مطلقه عزیزم
دارم in rainbows گوش میدهم. همه لباسهام ریخته شدند توی ماشین لباسشویی. چون اینها معتقدند بوی سرباز میدهند. خودم نمیدانم چهجور بوییست چون فرنچاینهام را همان جا شستم و آمدم. ولی چیزی هست حتمن.
با لباس نظامی که هستم رفتار مردم باهام تغییر میکند. آقای ساندویچی نان اضافه میگذارد. دخترهای رهگذر دوری میکنند. مردهای جوان احتیاط میکنند. مردهای جاافتاده سیگار تعارف میکنند. آقای اتوبوسی صندلیهای ته ماشین را بهم میدهد که تا برسیم سردرد و سرگیجه بگیرم. خانم عطر فروش تا دوتا بو را امتحان میکنم ترس برش میدارد و بی رودرواسی میپرسد اصلن خریداری یا نه؟ جواب میدهم بعله عزیزم. یا کتاب مقدس، حتمن بویی هم میدهم.
توی ویدئو کلیپهای علیرضا، دارم kate perry میبینم. چه دختر شیرینی هم هست. و آتنا مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست. تیروئیدش. بهش گفتم " ضایع نیست بابا زیاد باد نکرده. بشین برا فوق بخون. چقد چت میکنی؟ این گوشی ما رَم بزن به شارژ. " نگرانشم. نباید گوشه خانه زندگی کند. بهتر است توی اجتماع باشد و خیالش راحت؛ اجتماع هم گوشه دارد اگر بخواهد.
این ک خلُ! lady gaga. صبحی سری هم به آزاده بزنم. صبح که شووَرش نباشد. حوصلهش ندارم. همه آدمها گناه دارند. کاش میشد آدم مثل مسیح به جای همه چیز میشد. حداقل به جای یک چند نفری.
دو ماه بود تلوبزیون نداشتم. وحشتناک است. سکه = یک میلیون و خردهیی؟ دلار= 2000 تومان؟ واویلا واویلا. اینجور مجبورم خانه پدری زندگی کنم. که آب و برق و اجاره ندهم. شاید هم بدهم. اخبار را که خواندم گیج شدم. واقعن از این اتفاقات سر در نمیاورم. و جنگ خیلی ممکن است. و من از کشتاندن میترسم. آدمها دنیاها هستند. دنیاها جای تامل دارند. حیفند. ما هم عجیبیم. فهمیده میمیریم.
ت
از کارگری بدم نمیآید. بیل زدن کلنگ زدن جابهجا کردن چیزهای سنگین و غیره.
اما دیروز میخواستم کار نکنم. سرپیچی کنم.
گوشه گونی شنی که سه نفره میبردیم را ول کردم و دویدم. قنواتی زورش گرفت. داد زد فلانی رفت. جناب سروان از دور گفت کی؟ کلاهم را توی دست گرفتم و روی تپههای خشک دویدم. صداشان میآمد. باد خنک توی صورتم میخورد.
چقدر از این آدمهایی که ارادهشان بیشتر از داناییشان هست بدم میآید. با یکیشان صحبت میکنی و بعد دلت میخواهد سیگار بکشی و هر چی فکر میکنی نمیفهمی چهت شده. اینها میگویند ما میخواستیم بلا بلا بلا. ما باید بلا بلا بلا. حداقل بلا بلا بلا.
ته جعبه در رفت
توپها روی موزائیکها میجهیدند
و از هم دور میشدند
و ما نگاه میکردیم
پر از میل مبهم دور شدن
با چشمهایی
شبیه توپهای آرام
سعی میکنم شرح حال کنم ولی نمیشود. شوقش نیست. این مرخصی هم تمام شد تقریبن. اوضاع فرق کرده. دلم میخواهد با آدمها ملاقات کنم. میریم که داشته باشیم آدمهای حقیقی.
احساس میکنم نیاز دارم با ترسهام روبه رو بشوم. یعنی باید با ترسهام روبه رو بشوم. در اولین قدم یک عقرب گذاشتند تو شیشه ازش نگهداری میکنم. دیروز از پشت شیشه بیست ثانیه بهش نگاه کردم. بعد از بیست ثانیه بدبخت دستش تکان داد از جا پریدم. به خودم گفتم بیست ثانیه هم خوبه به هر حال.
احساس حقارت میکنم. نظر عمومیتون چیه؟
پسفردا مرخصیم تمام میشودو دَ دو دَ دو دَ...
کاش قوت قلبی بودَ دو دَ دو...
ترس عملیم: از عقرب میترسم.
ترس غیر عملیم: آنجا به تاریخی وصل نیستم. ادامه چیزی نیستم. و این مشوش و ناامیدم میکند.
قصد دارم به فیس بوک نقل مکان کنم. اینجوری یک بام دو هوا، مسخره بازی نیست؟